مروری بر داستاننویسی معاصر عرب
تاریخ 11 اسفند, 1393 - 16:05.هنگامی که نجیب محفوظ در سال 1988 جایزه نوبل در ادبیات را از آن خود کرد، همه نظرها به سرزمینهای عربی دوخته شده زیرا، سرزمینی که قرنها با سلطة شعر بر ادبیاتش زیسته بود، اکنون در حوزة ادبیات داستانی، حرفی برای گفتن داشت و از طریق داستان، با جهان سخن میگفت.
قرنها بود که غلبة شعر بر هر ژانر ادبی دیگر در میان اعراب، امری تغییرناپذیر بود.
اما واقعیت این است که رمان و داستان کوتاه عرب، اکنون شانه به شانه شعر فخیم عرب، عرض اندام میکند و با حضور چهرههایی جهانی چون محفوظ، یوسف ادریس، احسان عبدالقدوس، و جوانترها مانند غادهالسمان، غسان کنفانیة میرالالطحاوی و... آمده است تا روزگار بتپرستی شعری را در ادبیات عرب پایان دهد.
در نوزدهم ماه مه 1789 ناوگان پنجاه و چهار هزار نفری ناپلئون به سوی مصر به حرکت درآمد، در حالیکه کتابخانهای شامل 287 کتاب با ملزوماتی علمی و نظامی و چند دانشمند اعم از فیزیکدان و زیستشناس به همراه داشت.
فرانسویها در مصر، مدرسه و کتابخانه و روزنامه تأسیس کردند و دانشمندان آنان به باستانشناسی پرداختند و دانش مصرشناسی را پایهگذاری کردند.
محمدعلی پاشا در سال 1805 بر تخت حکومت مصر تکیه زد. این مرد دلیر تاریخ مصر را دگرگون کرد. محمدعلی به نهضت چاپ و روزنامهنگاری اهمیت فوقالعادهای میداد. گروههایی را نیز برای آموختن دانشهای جدید به غرب فرستاد.
بهطور کلی میتوان آغاز حرکت جدید را در نگارش نو اعم از قصهنویسی و امثال آن تأسیس روزنامة «الوقایع المصریه» دانست، که محمدعلی پاشا در سال 1828 آن را دایر کرد. این حرکت تحولات فراوانی به دنبال داشت و انقلاب روزنامهنگاری را در مصر به وجود آورد تا اینکه در سال 1875 روزنامة عظیم «الاهرام» در مصر به وسیلة سلیم و بشاره تقلا دو برادر لبنانی تأسیس شد. این روزنامه همواره در سیاست و جامعة مصر تأثیری شگرفت داشته است.
به دنبال نهضت روزنامهنگاری، مجلات فراوانی منتشر شد که همگی مردم را در برابر ظلم و استبداد به سلاح آگاهی و ایمان مجهز میکردند.
از معروفترین این مجلات، مجلة «الهلال» بود که توسط جرجی زیدان و با شعار الی الامام (بهپیش) در سال 1892 دایر شد.
جنبش ترجمه به همراه اوج گرفتن روزنامهنگاری در بلاد مصر و دیگر سرزمینهای عثمانی، رواج یافت.
آثاری مانند «آندروک» اثر راسین؛ «بعد از توفان» اثر هنری بوردو؛ «پارسی زیبا» اثر کونتس داش؛ «سه تفنگدار» اثر الکساندر دوما و «روکامبول» اثر بنسون دوترای از جملة این آثارند.
برخورد شرق و غرب در نویسندگی اعراب اثری نیرومند گذاشت.
روزنامهنگاری و چاپ مطلوعات کمک بیشتری به نشر ادبیات داستانی اعراب که اینک متحول شده بود کرد.
به طور کلی میتوان دو دوره قصهنویسی را در این برهه از قصهنویسی عرب یافت:
دورة اول که به ترجمه و اقتباس اختصاص دارد، آغاز جدایی از قالب کلاسیک قصة عرب است. البته این جدایی هنوز در ذات خود کامل نیست و عناصر قصه همان عناصر پیشین است؛ مانند «حدیث عیسیبن هشام» نوشتة المویلیحی، که به تقلید از «مقامات» بدیعالزمان همدانی نوشته شده است.
دورة دوم را میتوان بنیاد درست قصة جدید عرب دانست و آن نوشتن به روش غربی بود. از آن جمله است «قصة زینب» نوشته محمدحسین هیکل (1988ـ 1957) که از نخستین کارهایی است که عناصر قصه از نظر فنی در آن تکامل است، اما در سطحی نیست که بتواند امتیازی مهم در قصهنویسی کسب کند.
گرایشها در قصهنویسی نوعرب:
بهطور کلی دو جریان عمده را در این بخش از ادبیات عرب میتوان پی گرفت که عبارتاند از: «گرایش تاریخی» و «گرایش اجتماعی».
ظلم و ستم عثمانیها و ترکتازیهای آنان که با قتل و غارت همراه بود،تودههای محروم جامعه را به استضعاف و بیخبری و نومیدی سوق داده بود. اکنون روشنفکران عرب با در دست داشتن سلاح کاری ژورنالیسم و مطبوعات، بر آن شدند با آگاه کردن تودهها آنان را به علیه ستمگران عثمانی بشورانند. بنابراین نخست اعراب را به سوی نوعی بازگشت به خویشتن کشانیدند، تا احساس حقارت و عادت به ستمپذیری را در آنان از میان ببرند. از اینرو، قصههای این دوره، تاریخ را بازگو میکرد اما با ارائة الگوهای اخلاقی والا و رشادتها و مردمیها و گوشههایی از مبارزه با فساد و تباهی که در تاریخ اندک نیست.
قصهنویسان بزرگ عرب:
(تا شکست ژوئن 1967 اعراب از اسرائیل)
از مهمترین حوادثی که در این دهه در سرزمینهای عربی رخ داد و باعث شد تا استعمارگران غرب را برای مقابله با آن هماهنگ کند، همایش سران عرب در ژانویة 1964 در قاهره بود. رهبری مصر در این حرکت، غرب را به شدت متوحش کرده بود.
سران عرب کمی بعد در سپتامبر 1965 بار دیگر در مصر، در شهر اسکندریه گرد هم آمدند و افزون بر پای فشردن بر یک بارچگی اعراب، منشوری صادر کردند مه همه دولتهای عرب یکصدا خواستار رویارویی با اسرائیل متجاوز شدند که به دنبال آن سازمان آزادیبخش فلسطینة بهطور جدی پایه گذاری شد. در سال بعد 1966 پنج کشور مصر، سوریه، عراق، الجزایر و اردن، پیمانی تدافعی در برابر اسرائیل امضا کردند.
تا پیش از جنگ رسمی اعراب و اسرائیل که در ژوئن 1967 با توطئةغرب به شکست نظامی اعراب انجامید، درونمایة قصههای عرب بیشتر دربارة ذات جامعة عرب بود و از عوامل خارجی که در ساختار جامعة عرب پس از باز شدن پای غربیها به سرزمینهای اسلامی عرب زبان، تأثیری اساسی داشت تا حدی غافل بود؛
بنابراین نوک حملة قلمها بیشتر به رویارویی با سنتها و جامعة سنتی عرب بود؛ بهطوری که کسانی مانند جبران خلیل جبران، نویسندة توانای لبنانی، بر این باورند که تحولی بنیادی در ساختار جامعه و زندگی عرب و بلکه همة جهان لازم است تا بنیاد ظلم را بر کند و با آن ساختار زمینة ایجاد دیکتاتوری و ستم از میان برود. این افکار ایدئالیستی در آثار منفوظی نویسندة رومانتیک مصری نیز نمود دارد. نظریات اینان بهگونهای نبود که به جامعة عرب نوید انقلاب و تحول بدهد بلکه به تصور تناقضات اجتماعی نوعی یأس را رواج میداد. در این نوع آثار بهویژه آثار خلیل جبران، انسانگرایی افراطی عرفانی درونمایة اصلی آثار بود. غافل از اینکه چنین تفکری، مخاطب را در پیدا کردن حالت انفعالی و پذیرفتن بیشتر کمک میکند تا پیدا کردن روحیة مبارزه و فعال. بنابراین میتوان این آثار را نیز همانند آثار پیشین، نوعی اندرزگویی داسنت اما مترقیتر و زیباتر و غیرمستقیم (بی آنکه مخاطب راه به جایی ببرد.)
به بیان دیگر تا پیش از جنگ ژوئن 1967 میان اعراب و اسرائیل، کمتر اثری را در ادبیات داستانی عرب میتوان یافت که گرایش رئالیستی داشته باشد. شکست ژوئن، شوک و ضربهای بود که جهان عرب را از اتاق بیهوشی خارج کرد و او توانست موقعیت خود را ارزیابی کند و از حوزة مسائل جنسی و عاشقانه سطحی و عرفان سطحی و اجتماعیات بیخطر برهاند.
قصهنویسی پس از شکست 1967/ اعراب از اسرائیل
بیتردید انقلاب 1952 مصر توسط افسران میهنپرست مصری به رهبری ژنرال نجیب و سرهنگ جمال عبدالناصر، مهمترین رخداد سیاسی در جهان عرب است. این حادثة مبارک در همة شئون کشورهای عربی اثر گذاشت.
ادبیات عرب پس از این زمان ادبیات رئالیستی و اجتماعی است. در این ادبیات که قصه در آن دوشادوش شعر در حرکت است، زندگی مردم عادی مانند کشاورزان، پیشهوران، کارگران و صنعتگران، موضوع اساسی را تشکیل میدهد و عواطف و احساسات این گروههای اجتماعی همواره در مدنظر اهل قلم است.
در عربی سخن مشهوری است که میگوید: شعر عرب، در عراق متولد میشود و در مصر میمیرد و رمان و نثر عرب در مصر متولد میشود و در عراق میمیرد.
این سخن چندان بیراه نیست. ما نیز بر مبنای پژوهشهای نقد ادبی بر این باوریم که اکنون بزرگترین شاعران عرب عراقیاند و بزرگترین قصهنویسان عرب از وادی نیل برخاستهاند. مصریها در ادبیات داستانی معاصر بیش از سایر اهراب جهانی شدهاند.
این بدان معنا نیست که در مناطق «دیگر وطنالعربی» ادبیات داستانی وجود ندارد؛ بلکه شهرت آنان در حدی نیست که در ردیف نویسندگام جهانی عرب قرار گیرند.
نجیب محفوظ
نجیب محفوظ در سال 1911 در یکی از محلات قاهره زاده شد و در اوت 2006 درگذشت. در حقیقت رمان بازی تقدیر عبثالاقدار که در سال 1939 بهوسیلة نجیب محفوظ منتشر میشد. نویدی بود که روزگاری خواهد رسید که این نویسنده که با شعارهای تند، کارش را آغاز کرده است، به اندیشههای ملایم اما عمیق رئالیستی درست خواهد یافت و سوسیالیسم را در حقیقا در ژرف ساخت کارش قرار خواهد داد.
نجیب محفوظ که از سال 1961 به سوی فکر و فلسفه گراییده بود همچنان به راهش ادامه داد. او شکل توصیفی قصه را رها کرد و زبانش را بهگونهای قرار داد که در خلال آن مشکلات فکری را مطرح کند و در آثاری مانند «حکایه بلبدایه و لانهایه» (داستان بیسروته) و نیز «حارهالعشاق» (کوری دلداگان) و امثال آن، جدال میان علم و دین و تناقض میان واقعیت انقلاب مصر و آنچه را که شعار داده میشد، مطرح میکند.
او در سال 1988 برنده جایزة ادبی نوبل شد. دربارة او میتوان گفت که آثارش آیینهای برای جامعة مصر است. میتوان در آثار او تاریخ جامعة مصر را از دوران اقتدار جمال عبدالناصر تا شکست 1967 به خوبی دید.
تریلوژی (trilogy) نجیب محفوظ با نامهای بینالقصرین، قصرالشوق و السکّریّه،که هر سه نام محلههایی از شهر قاهره است، آخرین نقادان غرب و شرق را قانع کرد که اعراب اینک نبوغ شعری خود را در حوزة ادبیات داستانی نیز آزمودهاند و از این آزمون، پیروز به درآمدهاند.
نجیب محفوظ در آثارش ما را در کوچهپسکوچههای قاهره میگرداند در حالیکه عنصر زمان بهعنوان یک شخصیت جاندار وجود دارد و نقشی قوی بازی میکند. چهرة زمان ممکن است کوچهای باریک یا محلهای قدیمی باشد که بیآنکه بمیرد کانونی برای حادثهها و مکانی برای دور و تسلسل باطل و همیشگی است.
در مجموع باید گفت که نجیب محفوظ، نویسندهای است که مشکل خاص متافیزیکی یا فلسفی ندارد از اینرو برای جامعة عرب و ابفت اجتماعی خاص آن تهدیدی به حساب نمیآید و میتواند در کنار رژیمهای ارتجاعی عرب به کارش ادامه دهد. به بیان دیگر او مورخ ادبی است زیرا کوشش دارد میان تناقضات اجتماعی نوعی توازن برقرار سازد و به مخاطب القا کند که جامعه با آن شمول و گستردگی خود ناچار باید این تناقضات را داشته باشد. شاید همین اندیشة اوست که ما چهرهای واضح از فلسطین در آثار او نمیبینیم.
رمان «بچههای محلة ما» از رمانهایی اوست که با وجود قوی بودن، نقادان آن را نوعی کفرگویی تلقی کردند و باعث شد تا چره او خدشهدار شود. همچنین چون صلح انورالسادات را با اسرائیل در کمپ دیوید، پذیرفت، اعراب نسبت به آثار او نظر خوبی نداشتند و حتی نشر آثارش در برخی کشورهای عرب ممنوع بود. اما پس از برنده شدن جایزه نوبل این ممنوعیت برطرف گردید.
از آثار اوست: «خانالخلیلی» (محله ای در قاهره) 1946، «زقاقالمدق» (کوچة مدق) 1947، «ثرثره فوق النبیل» (وراجی بر روی رود نیل) 1947، «التنظیمالسری» (سازمان مخفی) 1985.
یوسف ادریس
(1927ـ 1991)
دکتر یوسف ادریس، همانند آنتوان چخوف پزشکی بود که نویسندهای مشهور شد. اندیشة او در معالجة مفاسد اجتماعی همانند خرفة پزشکی او دقیق است. او کسی است که داستان کوتاه معاصر عرب را به بالاترین درجة خود ارتقا داد. در آثارش همواره با بدی درگیر است و در مقایسه با نجیب محفوظ باید گفت که رئالیسم یوسف ادریس کوبنده و نو است و او پیش از هر چیز به ریشههای مسائل انسانی و افکار فلسفی انسان میپردازد و در برابر تنهایی و دلتنگی انسان به دفاع از او بر میخیزد.
اما از آنجا کهدر جناح چپ و رودرروی غرب ایستاده بود، با آنکه سه بار نامزد دریافت جایزة نوبل شد، نتواسنت این جایزه را از آن خود کند. زیرا ادریس سالها پیش از آنکه نجیب محفوظ برنده شود، کمیتة جایزة نوبل را به عدم صداقت در رأی متهم کرده بود.
یکی از نویسندگان پرکار مصر ییوسفالسباعی بود که در سال 1987 ترور شد.
زمان در آثار السباعی همانند نجیب محفوظ، حضوری جدی و قاطع دارد.
شخصیت انسان مصری در آثار او هرچند به قدرت نجیب محفوظ ترسیم نشده است اما قابل توجه است.
خانم دکتر میرالالطحاوی از نویسدگان نسل جدید مصر است.
میرالالطحاوی نویسندهای شجاع است که دیدگاههایی انقلابی دارد. او در مصاحبههایش گفته است که جایزة نوبل که به نجیب محفوظ اعطا شد جایزهای صددرصد سیاسی بود زیرا نجیب محفوظ اسرائیل را یه رسمیت شناخت. او معتقد است که آن دسته از نویسندگان و روشنفکران عرب که مورد احترام عمیق غرب قرار میگیرند، به بهای مسامحه و کنار آمدن با اسرائیل است.
بالطواحی میگوید غرب میخواهد ما با شرایط او بنویسیم.
پیام نجیب محفوظ به فرهنگستان سوئد
ترجمة محمد جواهرکلام
در داستان «وراجی روی نیل» خانهای قایقی وجود دارد که محفلی برای مباحث روحانگیز در خصوص مسائل اجتماعی است. در این داستان به عشاق جوانی برمیخوریم که پهنة سنگهای اهرام را برای آرمیدن انتخاب کردهاند.
یکی هم این است که آنها را نوعی شرح تفسیر متعهدانه، اندیشمندانه و بیش و کم پیامبرانه بر دنیای اطراف نویسنده تلقی کرد. نویسنده طی دورانی از عمر خویش شاهد تحولات اجتماعی فراگیر و اساسی بوده و محصول کار او نیز به شیوهای نادر و غیرمعمول جامع و فراگیر است.
رمان در ادبیات عرب در حقیقت پدیدهای است که در قرن بیستم به ظهور پیوسته و تقریباً معاصر خود محافظ است. و او بود که به موقع توانست آن را به کمال برساند. برخی از آثار او به ترتیب زمانی عبارتاند از: کوچه مدق، تریلوژی، بچههای محلة ما، دزد و سگها، وراجی روی نیل، آقای محترم و آینهها. آثارش با تفاوتی ظریف و ناچیز، گاه سر به رئالیسمی صریح و خشن میزنند، و گاه معنایی مبهم و دوپهلو میگیرند.
در داستانهای کوتاهش نیز به مایههای وجودی مهمی بر میخوریم، عقل و استدلال در برابر ایمان به شریعت، عشق به مثابه یک منبع قدرت در دنیایی دشوار، گزینشها و محدودیتهای برخورد معنوی، و تقلای انسان بیپناه برای ادامة حیات.
نجیب محفوظ بهعنوان نمایندة نثر عربی همتایی ندارد. به یمن وجود او، در ساحت فرهنگی که او بدان تعلق دارد، هنر رمان و داستان کوتاه توانسته است مدارج کمال را بپیماید و این خود نتیجة آمیزش سنت کلاسیک عرب، الهام اروپایی و هنرمندی خود اوست.
من فرزند دو تمدن هستم که در عصری از عصور تاریخ آمیزشی موفق داشتهاند. نخستینشان عمری هفت هزار ساله دارد و آن تمدن فرعونی است، و دومینشان عمری هزار و چهارصد ساله دارد و آن تمدن اسلامی است.
از تمدن فرعونی دربارة جنگهای آن و ساختن امپراطوریها چیزی نمیگویم، زیرا خوشبختانه چنین اموری امروز مقبول طباسع نور و وجدانهای بیدار نیست. از هدایتی که این تمدن نخستین بار به سوی خدایافت و از کشفی که از سپیدهدم وجدان بشری کرد نیز سخن نمیگویم. این امر به وقتی طولانی احتیاج دارد.
ولی حال که اوضاع دست به دست هم داده و از من داستاننویس ساخت، به من اجازه دهید این تمدن یعنی تمدن فرعونی را با شبهداستانی معرفی کنم.
اوراق پاپیروس از آن سخن میگویند که به یکی از فراعنه خبر رسید که میان پارهای از زنان حرم و برخی مردان پیرامونش رابطهای نامشروع به وجود آمده است. بدیهی است که توقع میرفت وی همه آنان را از دم تیغ بگذرانند، و اگر چنین میکرد، خلاف عرف میان زمان خود عمل نکرده بود. ولی وی حاذقترین حقوقدانان را به حضور طلبید و از آنان خواست دربارة مسئله تحقیق کنند و به آنها گفت میخواهد بداند حقیقت چیست تا بتواند عادلانه قضاوت کند. این رفتار، بهنظر من، از بر پا کردن امپراطوری و ساختن اهرام بسی بالاتر است و به خوبی برتری حکمت و تمدن را به هر ابهت و ثروتی نشان میدهد. آن امپراطوری سرانجام از میان رفت و اکنون بدل به افسانه شده است. اهرام نیز اندک اندک میفرسایند و خاک میشوند، ولی حق و حقیقت، تا وقتی که در بشریت فردی حقیقتجو و دلی بیدار وجود داشته باشد، همچنان باقی خواهد ماند.
دربارة تمدن اسلامی هم از دعوت آن به برافراشتن وحدت بشری در راه خالق که بر آزادی، برابری و گذشت استوار است و نیز از عظمت پیامبر آن سخن نمیگویم، زیرا در میان شما هستند متفکرانی که او را بزرگترین مرد در تاریخ بشریت دانستهاند. نیز از فتوحات آنکه هزاران مناره را از خود آکنده ساخته است. منارههایی داعی پرستش خدای احد و تقوا و خبر، در قلمروی که از یکسو تا مرزهای خژهندوچین و از سوی دیگر تا فرانسه امتداد دارد و نیز از اخوتی که در دامن آن میان پیروان ادیان مختلف به وجود آمد و از تسامح و گذشتی که بشریت نه قبل و نه بعد از آن نظریش را ندیده بود صحبت نمیکنم. من آن را در موضعی بهتر، بل مؤثرتر معرفی میکنم موضعی که گوشهای از خصوصیات برجسته آن را نشان میدهد و آن این است که اسلام در یکی از جنگهای پیروزمند خود با دولت بیزانس، تعدادی از اسیران جنگی را با چند کتاب فلسفه و پزشکی و ریاضیات به جا مانده از میراث کلاسیک یونان مبادله کرد. این شهادتی راستین بر علو روح انسانی و اشتیاق آن برای علم و معرفت است، با علم به اینکه در این معادله، خواهند دینی آسمانی داشت و چیزی را میخواست که ثمرة تمدنی مشترک بود. زیرا من از جهانی میآیم که بار وامهای خارجی کمرش را خم کرده و بازپرداخت آنها، آن را با گرسنگی یا چیزی در حد آن تهدید میکند. از جهانی میآیم که گروهی از مردمش را سیل هلاک میکند و گروهی دیگر را در آفریقا از گرسنگی میکشد. در جنوب آفریقا، میلیونها آدم هستند که حس تحقیر و محرومیت از هر نوع حقوقی، آن هم در عصر حقوق بشر، هر روز شمار بیشتری از آنان را از میان میبرد، انگار که جزو آدمیان نیستند. در کرانة باختری و غزه، مردمی اگرچه روی خاک خود و خاک آباء و اجداد خود و خاک اجداد خود زندگی میکنند روزگار تباهی را میگذرانند. آنها قیام کردند و خواستار چیزی شدند که از ضروریات اولیة بشری بود و آن اینکه مسکن و مأوای مناسبی داشته باشند که دیگران آن را حق ایشان بدانند، ولی سزای قیام دلیرانه و سترگشان از مرد و زن گرفته تا کودک و جوان شکستن استخوان و کشتن به ضرب گلوله و خانهخرابی و شکنجه در زندانها و بازداشتگاهها بود. 150 میلیون عرب همسایة فلسطین امروز با خشم و درد ناظر حوادثی هستند که فرزندان این ملت میرود، چیزی که اگر حکمت دوستداران صلح ـ صلح عمومی عادلانه ـ آن را در نیاید، امکان دارد فاجعهای در منطقه بیافریند.
آری، چگونه این مرد جهان سومی آن فراغ بال را پیدا کرده که توانسته داستان بنویسد؟ باید بگویم که خوشبختانه هنر گشادهدست و پرمهر است، همچنانکه به خوشبختها چهرة خوشش را نشان میدهد، از بدبختها نیز رخ برنمیتابد. به هرکس ابزار بیان مناسبش را میدهد تا بتواند آنچه را که در سینهاش میجوشد با آن بیان کند.
در این لحظة سرنوشتساز از تاریخ تمدن، هیچکس و هیچ وجدانی نمیپذیرد که نالههای آدمی در برهوت گم شود و پژواکی نیاید. شکی نیست که بشریت سن رشد را پشتسر گذاشته و زمان ما، وفاق میان ابرقدرتها را نوید میدهد و فرد میرود که با تمام عوامل تباهی و خرابی پیروزمندانه مقابله کند. همانگونه که دانشندان برای پاکسازی بشریت از آلودگی صنعتی میکوشند، روشنفکران و اهل فکر نیز باید برای پاکسازی بشریت از آلودگی اخلاقی قد علم کنند. ما میتوانیم بلکه وظیفه داریم که از سران و رهبران کشورهای متمدن و نیز از اقتصاددانان آنها بخواهیم که همت کنند و خود را در بطن مسائل عصر قرار دهند. در قدیم هر رهبری فقط برای نیکبختی مردم خویش میکوشید و بقیه ملل را دشمن میدانست یا آنان را منابعی برای استثمار میپنداشت. تنها مشغلة هر رهبر اثبات برتری خود بر دیگران بود. در چنین اوضاعی چه اصول و ارزشهایی که لگدمال نشد، چه وسایل ناشایستی که توجیه نگشت و چه جانهای بیشماری که قربانی نگردید. دروغ و نیرنگ و خیانت و قساوت از نشانههای هوشمندی و بزرگی شمرده میشود. ولی امروزه میبایست این دیدگاه از بیخ و بن دگرگون گردد. امروز میبایست بزرگی هر رهبر متمدن به این باشد که دیدش تا چه حد در خدمت عموم است و در برابر بشریت تا چه حد احساس مسئولیت میکند. مگر نه این است که جهان پیشرفته و جهان سوم از یک خانوادهاند؟ احساس هر فرد نسبت به این خانواده بسته به میزان علم و حکمتی است که وی در این راه دراز فراچنگ آورده است. شاید پایم را از گلیم خود درازتر نکرده باشم اگر به نام جهان سوم به کشورهای پیشرفته خطاب کنم: تماشاچی بیتفاوت فاجعههای ما نباشید. بر شماست که نقشی متناسب با شأن خود در این میان داشته باشید. شما به خاطر وضع برتری که دارید از بابت هر آسیبی که در این جهان پهناور به هر گیاه و حیوانی وارد میآید انسان که جای خود دارد مسئول هستید. سخن بسیار گفتهایم و اینک وقت آن است که عمل کنیم. اینک وقت آن است کهبه سلطة راهزنان و رباخواران پایان دهیم. ما در جهانی زندگی میکنیم که رهبرانش در قبال کرة زمین مسئولیت دارند. بردگان اسیر در جنوب آفریقا را نجات دهید! به کمک گرسنگان آفریقا بشتابید! فلسطینیها را از گلوله و شکنجة اسرائیلیها و اسرائیلیها را از آلودن میراث فرهنگی عظیمشان نجات دهید! بدهکاران را از قیود سخت اقتصادی برهایند! نظر کشورهای پیشرفته را بدین نکته معطوف سازید که مسئولیتشان در برابر انسان از مسئولیتشان در برابر قوانین علمی که وقت آن شاید امروز به سر رسیده باشد چه بسا بیشتر است.
از شما پوزش میخواهم. احساس میکنم آرامشتان را بر هم زدهام. ولی از کسی که از جهان سوم آمده چه توقعی میتوان داشت؟ مگر نه این است که از کوزه همان تراود که در اوست؟ نکتة مهم آنکه اگر نالههای یک انسان در این ساحت فرهنگی به صدا در نیاید ساحتی که بانی بزرگش آن را وقف علم و ادب و ارزشهای والای انسانی کرده است کجا به صدا درآید؟ همان سان که آن مرد بزرگ یک روز تصمیم گرفت که ثروتش را از سر آمرزش خواهی، وقف نیکی و دانش کند، ما فرزندان جهان سوم نیز از آن کسانی که قادرند و متمدنند میخواهیم که راه او را بروند و رفتار و دیدگاه او را در پیش گیرند.
خانمها و آقایان!
به رغم همه حوادثی که در اطرافمان میگذرد، من با خود عهد بستهام که تا به آخر خوشبین باشم. با کانت همعقیده نیستم که نیکی در جهان دیگر پیروز میشود. نیکی هر روز در جهان پیروز میشود. نظر من این است که شاید بدی بسیار ضعیفتر از آن است که میپنداریم. و برای این گفته دلایلی دارم که انکارناپذیرند. اگر پیروزی از آن نیکی نبود، تودههای انبوهی از مردم بیمأموا نمیتواسستند در برابر درندگانی و سوانح طبیعی و ترس و خودخواهی تاب بیاورند. اگر پیروزی از آن نیکی نبود، بشریت نمیتوانست رشد کند و ببالد و ملتها تشکیل دهد، اکتشاف و اختراع کند، بدایع بیافریند، فضا را تسخیر کند و حقوق بشر را همهجا پراکنده سازد. آنچه هست اینکه بدی و پلیدی عربدهجوست و هیاهوی بسیار دارد. و اینکه آدمی آنچه را که رنجش میدهد بیش از آنچه مایة شادیای بوده به یاد میآورد. شاعر بزرگ ما ابوالعلاء معزی راست میگوید که میفرماید:
«حسرت و اندوهی که دم مرگ میکشیم
از سرور هنگام تولد
بسی بیشتر است.»
یک بار دیگر از شما تشکر میکنم و پوزش میخواهم.